تنهائیت را به دوش من بگذار
تنهائیت را به دوش من بگذار
به تو گفته بودم
که باد برگ هایت را خواهد برد
و برهنه می مانی
و فصل سرد به درازا خواهد کشید
گفته بودم
که تبرها همدستان آتشند
و روح بیابان در جنگل حلول خواهد کر
و درختان بیدار را،
سرما خواهد زد
تو،
چند سال.
روزها را بر دیوار شمردی؟
و چند سال،
اوراق فرسوده را.
در جستجوی گمشده ات کاویدی؟
در آن سال ها
گیاهان گوشتخوار
ریشه در اعماق فرو بردند
و فسیل های باستانی را نوشیدند
و تناور شدند
و دست هایشان از دریا ها گذشت
و تو،
به کاشی ها و کبوترها آویختی
که سپیده ای در راهست
تا،
کتاب هایت را به گندم فروختی
و سقفی،
که یک سال بر سرت باشد
حالا،
هزار زخم داری
که در سکوت پوشانده ای
و واژه ها،
در تو به یائسگی رسیده اند
برایت چه می توانم کرد؟
تنهائیت را به دوش من بگذار
سکوت
از دیالوگهایی که دوستش دارم:
افتخار نمی کنم
که وایسادم و
دیدم و
هیچی نگفتم...
و زبانم می سوزد ... مهرداد فلاح
و زبانم میسوزد
نمیشود که شکستن چیزی را ببینی و دم نزنی
البته کسی را بدنام نمیکنم
و به هر که بخواهد راست بگوید گوش میدهم
و زبانم میسوزد به حالِ کسی که میخواسته و نگفته
و نگاهم از بگو مگوی دهانها و لیوانها
زخم برداشته...
میدانم!
این لقمه
گلوگیر است
