دعوت

دوست دارم با من شریک شوید در خوانش آنچه با خواندنشان لذت برده ام

تنهائیت را به دوش من بگذار

تنهائیت را به دوش من بگذار

به تو گفته بودم

که باد برگ هایت را خواهد برد

و برهنه می مانی

و فصل سرد به درازا خواهد کشید

گفته بودم

که تبرها همدستان آتشند

و روح بیابان در جنگل حلول خواهد کر

و درختان بیدار را،

       سرما خواهد زد

تو،

چند سال.

روزها را بر دیوار شمردی؟

و چند سال،

اوراق فرسوده را.

در جستجوی گمشده ات کاویدی؟

در آن سال ها

گیاهان گوشتخوار

ریشه در اعماق فرو بردند

و فسیل های باستانی را نوشیدند

و تناور شدند

و دست هایشان از دریا ها گذشت

و تو،

به کاشی ها و کبوترها آویختی

که سپیده ای در راهست

تا،

کتاب هایت را به گندم فروختی

و سقفی،

که یک سال بر سرت باشد

حالا،

هزار زخم داری

که در سکوت پوشانده ای

و واژه ها،

در تو به یائسگی رسیده اند

برایت چه می توانم کرد؟

تنهائیت را به دوش من بگذار  

   + طیبه تیموری ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٧
    پيام هاي ديگران ()

سکوت

...

از دیالوگهایی که دوستش دارم:


افتخار نمی کنم

که وایسادم و

دیدم و

هیچی نگفتم...

   + طیبه تیموری ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()

و زبانم می سوزد ... مهرداد فلاح

 و زبانم می‌سوزد

 
نمی‌شود که شکستن چیزی را ببینی و دم نزنی
البته کسی را بدنام نمی‌کنم
و به هر که بخواهد راست بگوید گوش می‌دهم
و زبانم می‌سوزد به حالِ کسی که می‌خواسته و نگفته
و نگاهم از بگو مگوی دهان‌ها و لیوان‌ها
زخم برداشته...
 
می‌دانم!
این لقمه
گلوگیر است

   + طیبه تیموری ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()